تبليغاتX
❀ گل یخ ❀








❀ گل یخ ❀

شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا میرفت،

همراه خودش میبرد. روزی حضرت عیسی او را دید،به وی فرمود:

آن زن کیست گفت مادرم است. فرمود: او را شوهر بده.گفت:پیر

است و قادر به حرکت نیست. پیرزن دستش رااززنبیل بیرون آورد

و بر سر پسرش زد و گفت: آخه نکبت! تو بهتر می فهمی

یاپیغمبرخدا؟؟؟؟

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:56 توسط هدی|



گـفـت : بـگـو ضـمـایـر را

گـفـتـم : مــَن مـَن مـَن مــَن مَــن مــَن


گـفـت:فــقـط مــن ؟


گـفـتـم: بـقـیـه رفـتـه انـــد . . .

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:23 توسط هدی|



فرصتی نبود برای گفته هایم و رویش سبزی برای نوشته هایم تا از

احساس رویایی ام بگوییم . پس اگر اندک زمانی چشمهایت به دفتر

خاطراتم نشست از دل بخوان چون صادقانه گفتم ونوشتم دوستت دارم .

دلم دیگر قانع نیست و در اوج نیازش با تو بودن را میخواهد.


نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 13:47 توسط هدی|



            

سلام 

یه سلام گرمی آفتاب شهرمون

خوبید دوستای گلم؟؟؟؟

بهار نوتون تبریک. اینم عیدی شما

این اولین پست من در سال 91ئه. اولین پست سال 91 رو با یکنوشته  جالب شروع میکنم که امیدوارم دراین سال همیشه لبخند بر لباتون باشه.

این نوشته رو توی یکی از کتابها خوندم بدم نیومد که شما هم بخونید:

 ادامه در ادامه مطلب


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 14:38 توسط هدی|




اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل

 

زندگی

 

است اما خدا را شکر که نوروز

 

هر سال این فکر را به یادمان می آورد.پس

 

نوروزت مبارک که سالت را سرشار از عشق

 

کند.


 سر سفره ی هفت سین ما رو یادتون نره .

 

و سال خوبی رو برای همه دوستای خوبم

 

آرزومندم.



نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 20:24 توسط هدی|




































باز باران

 با ترانه

با گوهر های فراوان

می خورد بر بام خانه

  

يادم آرد روز شیرین

 گردش يک روز ديرين

خوب و شيرين

توی جنگل های گيلان:

 

کودکی دهساله بودم

شاد و خرم

نرم و نازک

چست و چابک

با دوپای کودکانه

می دويدم همچو آهو

 می پريدم  از سر جو

دور می گشتم زخانه

 

می شنيدم از پرنده

از لب باد وزنده

داستانهای نهانی

راز های زندگانی

 

اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چيره

آسمان گرديده تيره

بسته شد رخساره خورشيد رخشان

ريخت باران ، ريخت باران

 

جنگل از باد گريزان

چرخ ها می زد چو دريا

دانه های گرد باران

پهن می گشتند هر جا

 

برق چون شمشير بران

پاره می کرد ابرها را

تندر ديوانه غران

مشت می زد ابرها را

   

سبزه در زير درختان

رفته رفته گشت دريا

توی اين دريای جوشان

جنگل وارونه پيدا 

  

بس گوارا بود باران

به! چه زيبا بود باران 

می شنيدم اندر اين گوهرفشانی

رازهای جاودانی ،پند های آسمانی

 

" بشنو از من کودک من

پيش چشم مرد فردا

زندگانی - خواه تيره ، خواه روشن -

هست زيبا ، هست زيبا ، هست زيبا ! "








نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 17:21 توسط هدی|




  این حوالی
کسی هست که ... بوی تازگی میدهد عطر تنش
دستانش گرم است ..
و نگاهش کاش
تا همیشه برای من بماند
آری ، این حوالی

هنوز هم فرصتِ عاشقی هست

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 16:56 توسط هدی|



"بوی باران "
دیوانه ام می کند
اما بدون عطرتو
مانند ارزوهایم همه بر بادند
واین زندگی من است
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 16:55 توسط هدی|



تا حالا در مورد علا الدین و چراغ جادوش چیزی شنیدین؟؟؟

علا الدین در چراغ جادو را بر می دارد و دود

همه جارا فرا میگیرد. ناگهان غول چراغ

ظاهر میشود. حرف غول همیشه یک چیز

است:((سرورم!چه آرزویی دارید تا برآورده

کنم؟؟؟ البته فقط سه آرزو !!! )).

حالا اگر شما جای علا الدین بودید ، چه

آرزویی میکردید؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 16:52 توسط هدی|



سلام به دوستای خوبم .

خوبید؟؟؟

چه خبرا؟؟؟

وب شما در چه حاله؟؟؟

این پست رو نوشتم تا شاید بتونم بخشی از لطف شما

دوستای گلم رو جبران کنم.

با اینکه چند روزی نتونستم آپ کنم و بهتون سر بزنم اما بازم

شمامنو فراموش نکردین.

پس : ممممممممممممممممممرسی


نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 16:7 توسط هدی|




مطالب پيشين
» لبخند
» تنها
» تنها برای تو...
» اولین پست سال91
» پیشاپیش نوروز مبارک...
» باز باران...
» شعری از سهراب سپهری
» یادی از سپهری
» چراغ جادو...
» برای دوستای خوبم
Design By : ParsSkin.Com